("`^`")کسی که مثل هیچکس نیست("`^`")
ّ ّ ّ ّدر بن بست هم،راه آسمان باز است...پرواز را بیاموز..ّ ّ ّ
با خود آرام زمزمه مي کردم گفتم دلم پر از تنهاييست و آرام رفت ..اري او رفت اما تمام دلتنگيهايم را نيز با خود برد
امشب باز قطرات اشك بيقرارانه تو را فرياد مي زنند . بغضي راه گلويم را بسته .... نميدانم شايد همين عشق است كه مي خواهد فرياد برآورد! اما ديگر تاب و تواني برايش باقي نمانده . هنوز هم قلبم با هر طپش تو را جست و جو مي كند اما اينجا فقط غمي است كه از زيبايي يك عشق به يادگار مانده است براي من فقط سكوتي ست كه فرياد مي زند : به هيچكس نبايد دل بست... همه و همه مي روند و اين فقط خاطراتي است كه از آنها به يادگار مي ماند ...! عشق پيوسته است اما انسانها از هم گسسته دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است… از زندگی از این همه تکرار خسته ام از های و هوی کوچه و بازار خسته ام دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم دیگر از این حصار دل آزار خسته ام از او که گفت یار تو هستم ولی نبود از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام از زندگی از این همه تکرار خسته ام از های و هوی کوچه و بازار خسته ام از حال من مپرس که بسیار خسته ام من خواب دیده ام که کسی می آید آخ چرا من اینهمه کوچک هستم کسی می آید ...من بد نکردم به کسی...طلسم آه کی شدم؟!... در انتظار خوابم و صد افسوس چون سایه گشته خواب و نمی افتد مغروق این جوانی معصوم می خواهمش دریغا , می خواهم گناهمان چیست ؟ ... که دیگر عشق را باورمان نیست گویی عشق را در صفحات کتاب بزرگ تاریخ دفن کرده ایم اما من قلبم را به پای عشق پیشکش می کنم! ... عزیزم عشقم را بپذیر. دل من میسوزد که قناری ها را پر بستند که پر پاک پرستوها را بشکستند و کبوترها را...........آه کبوترها را دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بیند مهر در صبح دمان داس به دست خرمن خواب مرا می چیند وای باران..............باران...... شیشهء پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ آسمان سربی رنگ.من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ می پرد مرغ نگاهم تا دور وای باران............باران پر مرغان نگاهم را باران شست!!!
تو به من خندیدی و نمیدانستی من به چه دلهره از باغچهء همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک........ و تو رفتی و هنوز ساله هست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چرا خانهء کوچک ما سیب نداشت!!! بی تو احساسم پر از تنهاییست روزگار سمت یک رسواییست می روی دیوار می گردد بلند اشکهایم مثل باران میشوند عطر لبخندت دگر از ما جداست سمت دنیایی تهی از ما رهاست گاهی گمان نمیکنی ولی میشود.گاهی نمیشود ِنمیشود که نمیشود.... گاهی هزار دور دعا بی اجابت است.گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود .گاهی گدای گدای گدای و بخت نیست. گاهی تمام شهر گدای تو میشود... ***رفتی ولی یادت باشه فاصله ها هیچگاه حریف خاطره ها نیستند*** رفت... تا می توانست دور شد و گفت هرگز بر نمیگردد تا بی نهایت رفت غافل از اینکه زمین گرد بود... برنگرد... تو دیگر بر نمیگردی هرگز... بیا...یک بار دیگر بیا... بیا و در پاییز غمگین خاطره هایم قدم بزن... دلم برایت... دلم برای راه رفتنت تنگ شده است... دل بکن از منو عشقم بذار دستامون جدا شن سهم من شبای تاریک سهم تو فردای روشن مجبورم نکن بگم که به تو هیچ حسی ندارم آخه این دروغه اما دیگه چاره ای ندارم نمیخوام که سخت بگیری خیلی ساده خداحافظ.......... مستعارشون بگم: خوب از همون اول میگم فاطمه معروف به فربد مهناز معروف به مانی رضوان معروف به رضا سارا معروف به پارسا پیروز فر الهام معروف به مهران غفوریان سمیرا معروف به ماکارونی(چون خیلی لاغره) گلاویژ هم معروف به گنی و خودم هم خوش خنده و کیوانو میگن ناگفته نماند به من و فربدهم انرژی مثبت میگن... این روزها خیلی تنها شده ام انگار زخمهای کهنه دوباره باز دهان باز کرده اند به اطراف می نگرم سیاه و تاریک دلم گرفته از زمین و زمان اشکهایم هم نمی توانند مرحمی برای این زخمها شود برای گذشته ها دلم تنگ شده برای کودکی کودکی و سادگی کجاست کجا رفت کجایند آن روزها؟؟؟؟ نمی دونم که کی عمرم تموم میشه،نمیدونم وقتی میخوام با این دنیای مادی خداحافظی کنم کی بالا سرمه،نمیدونم وقت مردنم به تو رسیدم یا نه ، ولی تو رو خدا نزار با حسرت بی تو بودن از این دنیا برم،بذار حداقل دلم خوش باشه به عشقت .به خدا همه و همه آرزوم این بود که قبل از رفتنم به چشمات نگاه کنم و بگم دوست دارم و حال که میخوای کمترین چیز رو از من دریغ کنی پس بزار دلم به این خوش باشه که در حسرت عشقت مردم،اگه بشه گفت دلخوشی،ولی من به حسرتشم قانع هستم... 1- سر قبر شخصي نوشته شده بود : کودک که بودم مي خواستم دنيا را تغيير بدهم وقتي بزرگتر شدم متوجه شدم که دنيا خيلي بزرگ است من بايد کشورم را تغيير بدم بعد ها کشورم را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول کنم . اينک من در آستانه مرگ هستم مي فهمم که اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم ۲- زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت. ۳- ساعت 3 شب بود که صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار کرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار کردي؟مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع ش تو مرا از خواب بيدار کردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارک. پسر از اينکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود. مرا اینگونه باور کن : کمی تنها کمی بی کس کمی از یادها رفته. خدا هم ترک ما کرده خدا دیگر کجا رفته. نمیدانم مرا آیا گناهی هست؟ که شایدم به جرم آن غریبی و جدایی است؟!!! بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود... اهل زمین نبودنمازش شکسته بود... بر سنگ قبر من بنویسید پاک بود چشمان او دائما از اشک شسته بود... بر سنگ قبر من بنویسید این درخت عمری برای هر تیر و تیشه دسته بود... بر سنگ قبر من بنویسید کل عمر پشت دری که باز نمیشد نشسته بود... تو لحظه های بی کسی قیدتو راحت میزنند...؟! هیچ وقت آرزو نکن تو دنیا جای کسی دیگه ای باشی چون اون وقت جای خودت خیلی خالیه!!! **تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است تحمل اندوه از گدایی همه شادی ها آسانتر است** ای که در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشتی الهی که به حق دل تنهایم تنهاترین تنها کست تنهای تنهایت گذارد!!! ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی حیف باشد مه من کین همه از مهر جدایی گفته بودی جگر به خون نکنی باز کجایی؟ من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم باید اول از تو پرسیدن که چنین خوب چرایی شمع را باید از این خانه بی در بردن و کشتن تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان بر تو روی تو گوید که تو در خانهء مایی بیا خط بکش بر سکوت دلم رها کن سکوتی رو که بین ماست بیا بغض این ابر را پاره کن بیا لحظه لحظه منو تازه کن بیا یک سفر پابه پایم بیا که من زنده به لبخند تو سکوت دلم را بیا چاره کن بیا عشقمو با دل اندازه کن بیاخسته ام از شبو گریه ها بیا عاشقم باش و باور بکن از این قصه تلخ و بی انتها که با تو کسی غصه هامو ندید بیا خط بکش بر سکوت دلم هنوز اول راه خوشبختیه هنوز فرصتی هست و بیا بیا آخرین این راه ترانه رسید... ***نمیدانم از فراق تو بنالم یا از غریبی خودم؟ نمیدانم تو را بخوانم که برگردی یا خودم را دعا کنم که بیایم؟ از این بسوزم که نیستی یا از آن بنالم که چرا هستم؟ هیچ میگویی اسیری داشتی حالش چه شد؟خستهء من نیمه جانی داشت احوالش چه شد؟........دلم تنگ است نمیدانم ز تنهایی پناه آرم کدامین سوی. پریشان حالم و بی تاب میگریم و قلبم بی امان محتاج مهر توست. نمیدانی چه غمگین رهسپار لحظه های بی قرارم.من به دنبال تو همچون کودکی هستم.*** بزرگتر که شدیم تفنگ بازی کردیم.تفنگ بازی هم گذشت و بزرگتر شدیم. تو راه دبیرستان......حالا دیگه عشق بازی میکردیم.کل زندگیمونو بازی کردیم. خیلی ها بازی رو بردن خیلی ها زود جا زدن خیلی ها تو بازی تقلب کردن خیلی ها هم باختن خیلی ها نتونستن بمونن تا بازی رو تموم کنن خیلی ها تو بازی فقط بازیچه بودن مثل من! من نه باختم نه بردم نه جازدم و نه تقلب کردم. تو بازی عروسک خیمه شب بازی بودم.تو بازی گرگم به هوا نخودی بودم. تو بازی تفنگ بازی مرده بودم چون گلوله اولی همیشه تو قلب من بود. تو خاله بازی آنقدر ریز بودم که به چشم نمی اومدم تو بازی زندگی به حساب نمی اومدم. اما تو عشق بازی من بازیچه بودم...!!! اینم چند تا شعر کوردی امیدوارم که خوشتون بیاد... غم له زندگی فره آشناس بیلا بنالم دنیا به وفاس!!! این شعر برای عزیز دلم.... ***رفیق نازار فره هیورد کم پسا کوتلکو خوم له شوند کم گیانگه گیانان فقط یه بزان داخ دیورید سقانم سزان**** یه شو اگر بچیدن بالو گه رم له شوند کشو کووه بیاوان یک یک به رم له شوند اونیکه ناز میکنه همیشه محبت میبینه. اما اونیکه محبت میکنه تنهای تنهاست...! خیلی ها مترسک هارو دوست ندارن چون پرنده هارو میترسونه اما من دوسش دارم چون تنهایی رو خوب میفهمه!!!
دلم تنگ است
رهگذري پرسيد:دل تنگي براي چيست؟
در پاسخ گفتم:
شايد دلم براي آفتاب، طلوع دل انگيزش تنگ است
وشايد هم براي لبخندي کوچک...
دلم براي يار ديرينه ام باران تنگ است
براي قطره اي محبت وشايد هم ذره اي نفرت تنگ است
دنيا را خواهم گشت، شايد راست گويي پيدا شود...
اري دلم براي صداقت تنگ است
اما دريغ که صداقت خيالي بيش نيست
دلتنگ گريه کردن هستم
سالهاست که گريه نکرده ام
به ياد مي آرم زماني راکه
انقدر اشک ريختم تا چشمه چشمانم خشک شد
حال از فرط ناراحتي
مي خندم
وخنده ام چه غم آلود است...چه زهرآگين است
رهگذردر همان حال پرسيد :
پس دلتتنگ چه نيستي ؟!
لبخندي زد و از گوشه چشمش اشکي اويخت
وتنها يادگارش همان لبخندي بود که سالها در انتظارش بودم

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد …
دلم برای کسی تنگ است كه با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…
دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …
دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…
دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…
دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد …
دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …
دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…
دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده…
دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده…
دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است…
دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است…
دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است…
دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است…
دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…
دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست…
دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند…
دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست…
دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است…
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگی هایم است…
دلم برای کسی تنگ است
تنها و دل گرفته بی زار و بی امید
کسی می آید
کسی می آید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچکس نیست…
و مثل آنکسیست که باید باشد
چقدر روشنی خوبست
چقدر روشنی خوبست…
که در خیابانها گم میشوم
چرا پدر که اینهمه کوچک نیست
و در خیابانها هم گم نمیشود
کاری نمیکند که آنکسی که بخواب من آمده ست،
روز آمدنش را جلو بیاندازد
کسی می آید
کسی که در دلش با ماست،
در نفسش با ماست،
در صدایش با ماست
کسی که آمدنش را
نمیشود گرفت
من خواب دیده ام
خوابم به چشم باز نمی آید
اندوهگین و غمزده می گویم
شاید ز روی ناز نمی آید
در دام های روشن چشمانم
می خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه های نبض پریشانم
مغروق لحظه های فراموشی
مغروق این سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و هم آغوشی
می خواهمش به تیره , به تنهایی
می خوانمش به گریه , به بی تابی
می خوانمش به صبر , شکیبائی


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()




| Design By : Pichak |





